♥♥♥ عاشق نیلــــــــوفر ♥♥♥
♥♥♥ عاشق نیلــــــــوفر ♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ عاشق نیلــــــــوفر ♥♥♥♥♥♥
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید.من‎پسری هستم۱۷ساله و عاشق دختری به نام نیلوفرم

پيوندها
خط خطی های پسر دیوونه ی 15 ساله(وبلاگ خودم)

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عشـــــــــــ ـــــــــــــ ــــــــــــق نیلوفــــــــ ــر و آدرس eshgham-nilofar.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:


نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:





Alternative content


نويسندگان
m-n

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
جمعه 6 خرداد 1398, :: 19:36 :: نويسنده : m-n

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 
دو شنبه 24 بهمن 1390, :: 20:28 :: نويسنده : m-n

 sahlaaaaaaaaaaam  

hoseleye ap kardan nada6tam vali......

4roz dige tavalodame vali aslam 2os nadaram tavalodam she .

az tavalodo eyd badam miaaaad

.

 
جمعه 27 آبان 1390, :: 10:25 :: نويسنده : m-n

 یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاشتازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.

بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بودهدرضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خداتعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش.میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟  

 

حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون

 
جمعه 27 آبان 1390, :: 10:23 :: نويسنده : m-n

 

 

تفکیک جنسیتی در ایران: بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک(پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم ، اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است ... 

1) در مسیر برگشت از مهد کودک : لضا لضا (همان رضا ) من مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها ! 
رضا : مامان چیه ؟!    
2) 3 سال بعد 
... 
در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم! 
جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟ 

3 ) 5 سال بعد از 3 سال 
زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی 
رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم . 
جواد : چی ؟ 
رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم  
جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا ! 

4) 4 سال بعد از قبلی! 
سرکوچه جواد اینا 
رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا 
جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد . صداش خیلی عجیب غریب بود . یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟! 
رضا : تو چی گفتی ؟ 
جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد ! 

5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه 
جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟! 
رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن ! 
جواد : مگه اونا هم میخندن ؟ 

6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری 
جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!    
7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج 
جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟! 
خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب! 

8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت 
جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟ 
خانم : از کجا بیاریم . تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟ 

9) خیلی سال بعد ... 
نسل ایرانی منقرض شد

 
جمعه 27 آبان 1390, :: 10:18 :: نويسنده : m-n

 

 

آنجا که توئی ، رهگذری نیست مرا   جز دوری تو غم دیگری نیست مرا

خواهم که به جانب تو پرواز کنم   حیف است که هیچ بال و پری نیست مرا . . .

 
پنج شنبه 21 مهر 1390, :: 20:9 :: نويسنده : m-n

 حکایت جالبی ست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند.گریه


 
پنج شنبه 21 مهر 1390, :: 20:7 :: نويسنده : m-n

 می گن ادم باید برای رسیدن به عشقش از تمام دنیا بگذره...

ولی تو که دنیای منی چه طوری ازت بگذرم؟!!قلب


 
پنج شنبه 21 مهر 1390, :: 20:3 :: نويسنده : m-n

 

یه روز وقتی به گل نیلو فرنگاه می کردم ترس تموم وجودمو

 

 برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلو فرتنها بشم.سریع

 

از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم

 

 دنبال یه گل نیلو فر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا میفهمم

 

گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده...قلب

 

 
جمعه 8 مهر 1390, :: 16:25 :: نويسنده : m-n

بالاخره یه روز دلو به دریا میزنمو بش میگم دوسش دارم و ادرس این وبو بش میدم........

 
جمعه 8 مهر 1390, :: 16:11 :: نويسنده : m-n

  

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن 
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....شب بعد همون ساعت 
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید 
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو 
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت 
یه حس زیر پوستی داغ 
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ... 
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه 
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون 
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش 
فقط برای اون 
مثل همیشه
فقط برای اون زد 
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد 
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه 
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره 
دختر می خندید 
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید 
آروم و بی صدا 
پشت نت های شاد موسیقی 
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .


 

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد